هی به خودش امید میده،این ماه BMW ببره
پولای خون خودشُ توی سرنگا میکشه
رگاش دیگه خسته شدن،این مرد دیگه نمیکشه
...

دیگه هیچ یکی بود یکی نبود
دیگه هیچ ترسی نبود از خدایی که میگن همین جا بود
یکی با ماشین بنزش دنبال زنش میگرده
یکی تو رومای یاهو دنبال خانوم میگرده
یکی هی رج میزنه روزای تلخ خودشو
یکی هم دید میزنه پای زن همسایشو
یکی بود یکی نبود
حرفای اسمونی،خاکستراشون مونده بود
یکی قران رو به اتیش میکشه
یکی انجیل رو سر سیخ میکشه
یکی تورات رو تو تابوت میبینه
دفتر عشق رو چرا کسی سراغش نمیره
یکی بود یکی نبود
زیر این سقف کبود،رنگ خدا یه لایه بود
یکی فکر شام فردا شبشه
یکی حسرت یه نون واسه ی امشبشه
یکی میگه اخر هفته کدوم ویلا برم
یکی میگه شب شده کدوم جهنم بکپم
یکی بود یکی نبود
اینجا تو دیار ما حرمت ثانیه ها شکسته بود
توی دست بچه ها سرنگ میدن تو شهر ما
توی این شهر فرنگ رگ میزنن این ادما
اینجا نعش جووناش میگن داره کرم میذاره
اینجا شیشه و کراک رو قلب تو پا میذاره
یکی بود یکی نبود
مه و خورشید و فلک همشون یه قصه بود
اینجا بیچاره ها در کارن
اینجا مادرا تا صبح بیدارن
اینجا واسه ادما جایی نیست
اینجا بی نقاب برات راهی نیست

خمیازه پشت خمیازه
خنده های بی حرف تازه
ماه پیشونی غزل نمینوشه
ترانه هاشو دیگه نمیخونه
اقا حاجی ساز نمیسازه
رفتگر شب نتارو نمینوازه
خمیازه پشت خمیازه
خاکستر سیگار روی حرف های تازه
نوشتن جریمه رو نیمکت کنج باغ
کشیدن عکس تو رو تنه سروناز
تجدیدی نگاهت،رفوزه قدیمی
نوشتن اسم تو به جای مشق دینی
خمیازه پشت خمیازه
ترس های بی حد و اندازه
فانوس های خاموش توی کوچه ها
صدای حرکت گربه ها کنار خونه ها
ترس ماهی ها از طعمه شدن
ترس قدیمی من از صبح نشدن
خمیازه پشت خمیازه
ادم های زنده،یه مشت جنازه
هیچ کس دیگر منتظر نیست
نگاه کسی به پشت در نیست
دیگر صدای زنگ ندای صبح نمیدهد
بی بی قصه ی ما ترانه سر نمیدهد
خمیازه پشت خمیازه
و من هنوز در حسرت راهی تازه

بیرون از اینجا یکی چند سالیه که روی تخته
چشاشُ دوخته به این آسمونی که توش پر از خونای لخته
هی داره رج میزنه دردایی رو که روی این تخت کشیده
داره میشماره همه حرف و حدیث هایی رو که میشنیده
طفلی دیگه بریده از این همه حرف و نگاه
دنبال یه راهیه واسه فرار پیشه خدا

یکی که تو تنگ دنیاش فقط جای یه ماهیه
یه متولد هفتاد که گوشه ای از این کره خاکی نفس میکشه
از صبح که میرم بیرون مثل تو چیزای عجیب زیادی میبینم!شاید یه بنز کنار یه چرخ دستی!شاید یه فاحشه کنار یه مادر!شاید یه آدم که مثل من و تو حق زندگی داره توی سطل زباله!شایدم در همین گیر و دار که دارم به این عجایب نگاه میکنم دست یه دختر کوچولو به جای اینکه در حال نوشتن مشقاش باشه جلوم دراز شه و بگه:آقا فال نمیخوای؟!هر کسی با یه دونه از این فال ها خیالاتی برای خودش ساخته.فال زندگی من هم اینطوری نوشته شده که به این نفسهای بی هدف ادامه بدم تا ببینم سرنوشت چه طوری رقم میخوره و کی و کجا و چه طوری به آرزوهای خودم میرسم
نمیدونم چی شد به نوشتن علاقه مند شدم،اما تا اونجایی که حافظه ام یاری میکنه همیشه در دوران تحصیل تو درس ادبیات ضعیف بودم.هر وقت دلم میگیره یه بیت میاد تو ذهنمُ میشینم با خودم کلنجار میرم تا بتونم یه ترانه ازش در بیارم،یه وقتایی خوب از آب در میاد،یه وقتایی ام اونقدر ضعیف میشه که خودمم دوست ندارم دوباره بخونمش
خوب یا بد،با وزن یا بدون وزن،هنری یا غیر هنری،دوست ندارم دست از نوشتن بردارم.گاهی اوقات که یه حال و هوایی مثل حال و هوای عصرای جمعه میاد سروقتم تنها مسکن روحم همین چند کلمه ای هست که توی دفترم نقش میبندن
همیشه آماده دریافت راهنمایی از تمام کسانی که دستی بر قلم دارند هستم تا این کاغذ سیاه روز به روز سفید تر بشه
E-Mail : info@arminnasiri.com
