خون بها

 

کلیّه هاشُ داده تا این انسُلین رو بخره
هی به خودش امید میده،این ماه BMW ببره
پولای خون خودشُ توی سرنگا میکشه
رگاش دیگه خسته شدن،این مرد دیگه نمیکشه
...

 

۱۳٩٠/۱٠/٢٤
آرمین نصیری
نظر comment
 


مرداب
 
دیگه هیچ یکی بود یکی نبود
دیگه هیچ ترسی نبود از خدایی که میگن همین جا بود
یکی با ماشین بنزش دنبال زنش میگرده
یکی تو رومای یاهو دنبال خانوم میگرده
یکی هی رج میزنه روزای تلخ خودشو
یکی هم دید میزنه پای زن همسایشو

یکی بود یکی نبود
حرفای اسمونی،خاکستراشون مونده بود
یکی قران رو به اتیش میکشه
یکی انجیل رو سر سیخ میکشه
یکی تورات رو تو تابوت میبینه
دفتر عشق رو چرا کسی سراغش نمیره

یکی بود یکی نبود
زیر این سقف کبود،رنگ خدا یه لایه بود
یکی فکر شام فردا شبشه
یکی حسرت یه نون واسه ی امشبشه
یکی میگه اخر هفته کدوم ویلا برم
یکی میگه شب شده کدوم جهنم بکپم

یکی بود یکی نبود
اینجا تو دیار ما حرمت ثانیه ها شکسته بود
توی دست بچه ها سرنگ میدن تو شهر ما
توی این شهر فرنگ رگ میزنن این ادما
اینجا نعش جووناش میگن داره کرم میذاره
اینجا شیشه و کراک رو قلب تو پا میذاره

یکی بود یکی نبود
مه و خورشید و فلک همشون یه قصه بود
اینجا بیچاره ها در کارن
اینجا مادرا تا صبح بیدارن
اینجا واسه ادما جایی نیست
اینجا بی نقاب برات راهی نیست

۱۳٩٠/۱٠/٥
آرمین نصیری
نظر comment
 


دوران سرگردانی

خمیازه پشت خمیازه
خنده های بی حرف تازه
ماه پیشونی غزل نمینوشه
ترانه هاشو دیگه نمیخونه
اقا حاجی ساز نمیسازه
رفتگر شب نتارو نمینوازه

خمیازه پشت خمیازه
خاکستر سیگار روی حرف های تازه
نوشتن جریمه رو نیمکت کنج باغ
کشیدن عکس تو رو تنه سروناز
تجدیدی نگاهت،رفوزه قدیمی
نوشتن اسم تو به جای مشق دینی

خمیازه پشت خمیازه
ترس های بی حد و اندازه
فانوس های خاموش توی کوچه ها
صدای حرکت گربه ها کنار خونه ها
ترس ماهی ها از طعمه شدن
ترس قدیمی من از صبح نشدن

خمیازه پشت خمیازه
ادم های زنده،یه مشت جنازه
هیچ کس دیگر منتظر نیست
نگاه کسی به پشت در نیست
دیگر صدای زنگ ندای صبح نمیدهد
بی بی قصه ی ما ترانه سر نمیدهد

خمیازه پشت خمیازه
و من هنوز در حسرت راهی تازه

۱۳٩٠/۱٠/٥
آرمین نصیری
نظر comment
 


فرار

 

بیرون از اینجا یکی چند سالیه که روی تخته
چشاشُ دوخته به این آسمونی که توش پر از خونای لخته
هی داره رج میزنه دردایی رو که روی این تخت کشیده
داره میشماره همه حرف و حدیث هایی رو که میشنیده
طفلی دیگه بریده از این همه حرف و نگاه
دنبال یه راهیه واسه فرار پیشه خدا

۱۳٩٠/۱٠/٥
آرمین نصیری
نظر comment
 


درباره من

 

یکی که تو تنگ دنیاش فقط جای یه ماهیه
یه متولد هفتاد که گوشه ای از این کره خاکی نفس میکشه
از صبح که میرم بیرون مثل تو چیزای عجیب زیادی میبینم!شاید یه بنز کنار یه چرخ دستی!شاید یه فاحشه کنار یه مادر!شاید یه آدم که مثل من و تو حق زندگی داره توی سطل زباله!شایدم در همین گیر و دار که دارم به این عجایب نگاه میکنم دست یه دختر کوچولو به جای اینکه در حال نوشتن مشقاش باشه جلوم دراز شه و بگه:آقا فال نمیخوای؟!هر کسی با یه دونه از این فال ها خیالاتی برای خودش ساخته.فال زندگی من هم اینطوری نوشته شده که به این نفسهای بی هدف ادامه بدم تا ببینم سرنوشت چه طوری رقم میخوره و کی و کجا و چه طوری به آرزوهای خودم میرسم

نمیدونم چی شد به نوشتن علاقه مند شدم،اما تا اونجایی که حافظه ام یاری میکنه همیشه در دوران تحصیل تو درس ادبیات ضعیف بودم.هر وقت دلم میگیره یه بیت میاد تو ذهنمُ میشینم با خودم کلنجار میرم تا بتونم یه ترانه ازش در بیارم،یه وقتایی خوب از آب در میاد،یه وقتایی ام اونقدر ضعیف میشه که خودمم دوست ندارم دوباره بخونمش
خوب یا بد،با وزن یا بدون وزن،هنری یا غیر هنری،دوست ندارم دست از نوشتن بردارم.گاهی اوقات که یه حال و هوایی مثل حال و هوای عصرای جمعه میاد سروقتم تنها مسکن روحم همین چند کلمه ای هست که توی دفترم نقش میبندن
همیشه آماده دریافت راهنمایی از تمام کسانی که دستی بر قلم دارند هستم تا این کاغذ سیاه روز به روز سفید تر بشه

 

E-Mail : info@arminnasiri.com


۱۳۸٩/٦/۳
آرمین نصیری
نظر comment